محمد أبو زهرة ( مترجم : حسين صابرى )

27

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى )

صورت كه فرزندم مشمول قرارداد نشود ، ديگر من هيچ توافقى با تو نكرده ام » . در روايت بخارى در اين باره علاوه بر اين گفتگو آمده است كه پيامبر ( ص ) به سهيل گفت : « او را به من ببخش » . امّا او گفت : « من وى را به تو نمى بخشم » . پيامبر ( ص ) فرمود : « اين كار را بكن » . او باز هم گفت : « چنين كارى نمى كنم » . اما در اين هنگام برخى از مشركان حاضر در آنجا گفتند : « ما او را به تو مىبخشيم ولى سهيل ولىّ اوست » . در اين ميان ابو جندل فرياد برآورد كه « اى جماعت مسلمانان آيا در حالى كه به عنوان يك مسلمان به اردوى شما آمده ام به ميان آنان برگردانده مىشوم ؟ آيا نمى بينيد تا كنون چه بر سرم آمده است ؟ » بر اساس آنچه در روايت ابن اسحاق آمده است در اين هنگام عمر بن خطاب بدان سوى پريد و در كنار ابو جندل و همراه با او به راه رفتن پرداخت و به او مىگفت : « اى ابو جندل صبر كن كه آنان مشركند و خون آنان چون خون سگان بى ارزش است » . وى در حال گفتن اين سخنان شمشير خود را نزديك ابو جندل و در دسترس او قرار مىداد . عمر خود مىگويد : « آرزو داشتم در اين هنگام وى شمشير را از من بگيرد و با آن بر پدر خويش حمله برد اما او چنين كارى عليه پدرش دريغ داشت و نقشه‌ام از ميان رفت » . على رغم وضعيت رقّت آورى كه آمدن ابو جندل به اردوى مسلمانان - آن هم در حالى كه غل و زنجيرش را به همراه آورده بود - به وجود آورد و عواطف رسول خدا ( ص ) و مسلمانان را برانگيخت ، آن حضرت به اجراى پيمان خود پايبند ماند و به ابو جندل فرمود : « صبر كن و خويشتندارى بورز كه خداوند براى تو و ديگر مستضعفانى كه همراه تو و چون تواند گشايشى و راه علاجى قرار خواهد داد . ما با آن قوم پيمان صلح بسته ايم و در اين باره سوگندى الهى به همديگر داده‌ايم و اكنون به آنان خيانت نمى كنيم » . هر چند اين كلمات صبر و اطمينان را در دل ابو جندل جاى مىداد ، اما